محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )

118

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )

بازافكن - با فا و كاف بر وزن مادر زن ژنده و پينه‌اى باشد كه فقيران و درويشان بر جامه و خرقه دوزند و مداخل مانندى را نيز گويند كه بعضى از سپاهيان بر پشت گريبان جامه پينه‌دار و چارقب دوزند چنان كه سر مداخل بر ميان هر دو شانه افتد . باژبان - با زاى فارسى و باى ابجد بر وزن كاروان شخصى كه باج و خراج از مردم مىگيرد و او را بازدار هم مىگويند و طايفه‌اى باشند از تركان . بازپيچ - بر وزن مارپيچ مهره چنديست كه بر ريسمان بندند و از بالاى گهواره اطفال آويزند تا ايشان بدان بازى كنند و آن را به عربى دأدأة گويند و بعضى گفته‌اند چهار چوب است و بر آن تخته يا جامه‌اى وصل كنند كه به منزلهء گهواره باشد اطفال را و ريسمانى را نيز گويند كه در ايام جشن و عيد از جائى آويزند و زنان و دختران بر آن نشسته و در هوا آيند و روند و به اين معنى به جاى باى فارسى نون هم آمده است . بازخشين - به كسر ثالث و فتح خاى نقطه‌دار و شين قرشت به تحتانى رسيده و به نون زده نوعى از باز باشد كه پشت آن سياه و تيره‌رنگ و چشمهايش سرخ بود و اين قسم باز را تركان قزل قوش خوانند . بازخميد - به كسر ميم و سكون تحتانى و دال كسى كه به عنوان طعنه صدارت كسى كند و به كنايه سخن شخصى را باز نمايد گويند بازخميد يعنى به طعنه سخن او را گفت و صدارت او كرد . بازدار - بر وزن رازدار برزيگر و زراعت كننده را گويند و ميرشكار و صياد و نگاه‌دارندهء باز را هم گفته‌اند و شخصى را نيز گويند كه مردم را از كارى و از چيزى بازدارد و منع كند و امر به بازداشتن و منع كردن هم هست . باژدار - با زاى فارسى بر وزن تاجدار به معنى باجبان باشد يعنى كسى كه باج و خراج از مردم مىگيرد . بازداشتن - كنايه از پنهان كردن و منع نمودن باشد . باژدان - با زاى فارسى و دال ابجد بر وزن پاسبان ظرفى را گويند كه زرباجى كه از مردم مىگيرند در آن ريزند . بازرگان - به فتح ثالث مخفف بازارگان است كه سوداگر باشد . باژرند - بر وزن باربند سينه‌بند طفلان و پستان‌بند زنان را گويند . باژرنگ - با كاف فارسى بر وزن و معنى بازرند است كه پستان‌بند زنان و سينه‌بند طفلان باشد . باز سفيدپر - كنايه از آفتاب عالمتاب است . بازگشا - به ضم كاف فارسى و شين نقطه‌دار به الف كشيده قوت مميزهء انسانى را گويند . باژگونه - با زاى فارسى بر وزن و معنى واژگونه است كه به عربى عكس و قلب گويند و نحس و نامبارك را نيز گفته‌اند و با زاى هوز هم درست است . بازگير - با زاى هوز بر وزن بادگير مردم تاريخ‌دان و مورخ را گويند . بازمان - بر وزن آسمان به معنى توقف باشد و امر به اين معنى هم هست يعنى موقوف‌دار و توقف كن . باژن - به فتح زاى فارسى و سكون نون گوسفند يا بزى را گويند كه پيش پيش گله به راه رود و به عربى كراز خوانند . بازينچ - با زاى هوز و نون بر وزن بازپيچ ريسمانى باشد كه در ايام عيد و جشن از جائى آويزند و زنان و دختران بر آن نشسته در هوا آيند و روند . بازو دادن - كنايه از يارى دادن و مددكارى كردن باشد . بازو دراز - مردم دراز دست باشد و كنايه از غالب و مستولى شدن و دراز دستى هم هست . بازور - بر وزن كافور نام جادوگرى بوده از توران كه به سحر و جادو لشكر ايران را شكست داد و عاقبت بر دست رهام بن گودرز كشته شد . بازه - به فتح ثالث مقدار گشادگى ميان هر دو دست را گويند چون دستها را از هم بگشايند و آن را به عربى باع و به تركى قلاج خوانند و فاصلهء ميان دو ديوار و دو كوه را نيز گويند كه عبارت از كوچه و دره باشد و چوب گنده كه قپان و ترازو را از آن آويزند و چوب‌دستى و سردستى قلندران را هم مىگويند . بازيار - با ياى حطى بر وزن آبيار برزيگر و زراعت كننده را گويند و ميرشكار و صياد را نيز گفته‌اند . بازيچه - به فتح جيم فارسى آنچه بدان بازى كنند و مسخره را نيز گفته‌اند .